با عرض سلام خدمت شما کاربران عزیز. این وبلاگ توسط من و دوستم طراحی شده است و امیدواریم استفاده لازم را از این وبلاگ ببرید . با تشکر مدیران وبلاگ .
تاریخچه آموزش و پرورش در خراسان
به دلیل کم توجهی حکومت وقت و نبود منابع مالی کافی ،مخالفت عده ای از حکومتیان مستبد و پیشوایان سنتگرا و بی اطلاعی مردم تا عصر مشروطه تغییر بنیادینی در امر آموزش و پرورش ایران بوجود نیامد .
استقرار مشروطیت را می توان سرآغاز آموزش وپرورش عمومی دولتی و فراگیر در ایران دانست برقراری نظام مشروطه در سال 1285 خورشیدی اعلام و اولین قانون اساسی مشروطه و متمم آن تصویب شد که در اصولی از آن به امر آموزش و پرورش پرداخته شده بود از جمله در اصل 19 درمتمم این قانون آمده است ((تاسیس مدارس به مخارج دولتی و ملی و تحصیل اجباری باید مطابق قانون وزارت علوم و معارف و تحت ریاست عالیه و مراقب دوزارت علوم ومعارف باشد .))
v وضعیت سواد
نسبت باسوادان 6ساله و بالاتر استان که در سرشماری سال 1355 کشور معادل 40%بود در سرشماری سال 1365به4/56%ودر سال 1370 به7/71 %و در سال1375به9/80%رشد یافته است .میزان رشد باسوادی زنان طی این دوره بیش از مردان و در جوامع روستایی بیش از جوامع شهری بوده است . این افزایش چشمگیر باسوادان استان می تواند نتیجه گسترش امکانات آموزش و پرورش و نیز گسترش فعالیت نهضت سواد آموزی استان دانست .
v وضعیت تحصیل و آموزش پس از انقلاب اسلامی
در سال تحصیلی 1376-1375 تعداد دانش آموزان استان 1830378نفر بودکه نسبت به 634831نفر دانش آموزان سال تحصیلی 57-1356 دارای رشد متوسط سالانه 7/5%بوده است طی دوره 19 ساله پس از انقلاب اسلامی متوسط رشد سالیانه در دوره ابتدایی 4/4%- در دوره راهنمایی 2/8%و در مقطع تحصیلی متوسطه 9/7% بوده است .
v کارکنان و مربیان آموزش و پرورش
در 59 منطقه آموزشی استان که 32 منطقه آن پس از انقلاب اسلامی فعالیت خود را آغاز کرده است تعداد94229نفر کارمند رسمی و پیمانی مشغول خدمت هستند .
v آموزشگاه و کلاسهای درس
تعدا د آموزشگاههای استان در سال 1357 جمعا 5158 واحد با تعداد 20418 کلاس آموزشی بود که این رقم در سال 1375 به 10958واحد آموزشگاه با تعداد 65414 کلاس افزایش یافته است .
هشتمین پیشوای شیعیان در یازدهم ذیقعده، سال 148 هجری در مدینه متولد شد. امام صادق علیه السلام پیش از ولادت نواده خویش، بارها از وی بهعنوان عالم آل محمّد صلی الله علیه و آله یاد کرده آرزوی درک وجود او را مینمود.

نام وی علی، کنیهاش ابوالحسن و مشهورترین لقبهایش رضا است که از سوی پیامبر صلی الله علیه و آله و موسی بن جعفر علیه السلام به وی داده شده و بیانگر آن است که آن حضرت در آسمان، مرضیّ خدا و در زمین، پسندیده رسول خدا صلی الله علیه و آله و امامان پس از آن حضرت است.
مادر حضرت رضا علیه السلام نجمه نام داشت که امّالبنین، تُکتَم و خیزران نیز خوانده میشد. وی همراه بردگان از آفریقا به مدینه آورده و توسط موسی بن جعفر از برده فروش خریده شد و بدین وسیله به بیت امامت راه یافت و افتخار همسری پیشوای هفتم را پیدا کرد.
پیشوای هشتم به زیور اخلاق فردی و اجتماعی آراسته بود و در معاشرت با افراد مختلف با رفتار و برخوردهای سازنده خویش، درسهای آموزندهای به همگان میداد.
وی به همه انسانها اعم از آزاد و برده، سفید و سیاه، ارج مینهاد، با سیاهان بر یک سفره مینشست، با خدمتکاران انس داشت و در مواقع لازم با تذکرات لازم، یاران خویش را از فرو افتادن در دام فساد و انحراف بازمیداشت و در صورت بیتوجهی و اصرار بر خلاف، آنان را طرد میکرد تا کارهای خلاف ایشان به حساب آن حضرت گذاشته نشود به عنوان نمونه میتوان تذکرات، انتقادات و موضعگیریهای امام را در برابر برادرش زید و برادرزادهاش محمد بن جعفر نام برد.
امام رضا علیه السلام به همان اندازه که نسبت به مستضعفان و زیردستان مهربان و متواضع بود در رویارویی با مستکبران و طاغوتهای زمان خود بیاعتنایی میکرد.
برخورد تحقیرآمیز آن حضرت با فضل بن سهل وزیر مأمون شاهد گویای این سیره امام علیه السلام است:
فضل به حضور امام رسید، مدتی بر سر پا ایستاد و حضرت به وی اعتنایی نکرد تا آن که سر بلند کرد و فرمود: چه کار داری؟ گفت: سرور من! این نامهای است که مأمون برای من نوشته است و شما که ولیعهد هستید شایسته است که همسان با عطایای خلیفه مرا مشمول بخششهای خویش سازید.
امام دستور داد نامه را بخواند.
فضل همچنان که ایستاده بود نامه را خواند.
حضرت فرمود: اگر تقوا پیشه کنی همانند آنچه در این نامه آمده ما نیز به تو میدهیم.
حدود دو سوّم از عمر امام رضا علیه السلام پیش از امامت آن حضرت سپری شد. متأسفانه از فعّالیّتهای آن بزرگوار در این مقطع جز چند رویداد چیزی در دسترس نیست.در یک نگاه، مقطع 35 ساله یاد شده دوران رنج و محنت آن حضرت بود؛ زیرا از یک سو به چشم خود میدید که آل علی علیه السلام و پیروان ائمه علیهم السلام به جرم اعتقاد به امامت پدر بزرگوارش گروه گروه گرفتار چنگال ستم حکمرانان عباسی شده و به دست آنان شهید میشوند. از سوی دیگر بسیاری از شیعیان بر اثر دسترسی نداشتن به امام زمانشان و تبلیغات سوء جیره خواران دستگاه خلافت، در مسأله امامت دچار شک شدهاند.
جریان دستگیری و گرفتاریهای پی در پی پدر بزرگوارش و در نهایت شهادت مظلومانه آن حضرت بیش از پیش فرزند موسی بن جعفر علیه السلام را آزردهخاطر ساخت و خشم و نفرت او را نسبت به مسببان این جنایت بزرگ برانگیخت.
نویسنده: غلامرضاساجدی راد / پژوهشگر حوزه
برچسب:
نویسنده: mo sa
حضرت رضا علیه السلام در سال 183 هجری قمری عهدهدار امامت شد و مدّت امامتش بیست سال بهطول انجامید. دوران امامت پیشوای هشتم از نظر سیاسی و فرهنگی از اهمیّت و حساسیّت خاصی برخوردار بود. روند تحولات سیاسی و فرهنگی جامعه اسلامی در این مقطع بگونهای بود که افکار عمومی را بیش از پیش متوجه مکتب اهل بیت علیهم السلام میکرد.
هارون، خلیفه مقتدر عباسی میپنداشت پس از به شهادت رساندن موسی بن جعفر علیه السلام اوضاع سیاسی بر وفق مراد او پیش خواهد رفت و باقی مانده مخالفان حکومت از سرگذشت امام کاظم علیه السلام عبرت گرفته تسلیم خواهند شد، ولی برخلاف پندار وی، کشور اسلامی در سالهای آخر زمامداری هارون دستخوش ناآرامیها و شورشها گردید و از هر جا صدای مخالفت و اعتراض برخاست؛ از حجاز و عراق گرفته تا ماوراءالنهر، سمرقند، خراسان، سیستان، آذربایجان و شام؛ همه جا از گسترش جوّ ناامنی و بیثباتی سیاسی در جامعه و آبستن آن برای تحولات جدید خبر میداد.
نارضایتی و کشمکش حتی به درون دربار راه یافت. برخورد خصمانه و دور از انتظار هارون با برمکیان و کشتن و به زندان افکندن سران آنان، زنگ خطر را برای همه چاکران به صدا درآورد و دلسردی و نفرت آنان را نسبت به هارون بیشتر کرد. بگونهای که خلیفه احساس میکرد همه اطرافیان انتظار مرگ او را میکشند.
برچسب:
نویسنده: mo sa
اباصلت یکی از اصحاب خاص علی بن موسی الرضا(ع)و خادم و محرم اسرار آن حضرت بود. در این مقاله با سیمای تابناک او آشنامی شویم. گرچه بازسازی چهره ی او پس از هزار و دویست سال کار آسانی نیست.

جد اعلای عبدالسلام در هرات زندگی می کرد. وی در یکی از جنگهااسیر و به حجاز برده شد و برده عبدالرحمان بن جندب گردید; لذا پدران وی در مدینه زندگی می کردند و او در مدینه منوره متولدگردید و در آنجا رشد نمود. وی برای به دست آوردن احادیث و سخنان گهربار اهل بیت پیامبر(ص)مسافرتهای زیادی نمود. گاهی در بغداد و حجاز، و کوفه و یمن و مدتی در نیشابور و دیگرشهرهای خراسان بسر برد. او در علم حدیث مقامی بلند و ارجمند پیدا کرد.
عبدالسلام فرزند صالح، کنیه اش اباصلت و معروف به هروی است. سمعانی در انساب خود می گوید: ابوالصلت فرزند صالح، فرزندسلیمان، فرزند ایوب، فرزند میسره هروی قرشی، از موالیان عبدالرحمان بن جندب است .
چون که جد اعلای وی برده عبدالرحمان بود، وی را از موالیان وی شمردند .
برچسب:
نویسنده: mo sa
كوچكی و نحیفی اش چشمم را می گیرد و تا پایان تصویرهای ذهنم را رنگ می زند. از همان اول كلام دستهای پینه بسته اش را جلو چشمهایم بالا گرفته و بریده بریده می گوید: دستهای كارگر جماعت است دیگر. می خندد به همان سادگی، درست مثل 25 ساله ها و قبل از اینكه چیزی بگویم می گوید: 62 ساله ام. این طور می گوید و من فكر می كنم در شادی 25 سالگی اش درجا می زند، حتی پیش تر از آن در آرامش لحظه تولدش.

اسم و رسم خیلی زیادی ندارد، شاید هم خیلی گمنام باشد، اما اینها جزو معرفی آدمها نمی شود، آدمها را نباید در چارچوب عناوین شناسایی كرد، عشق هم می تواند كارنامه رسمی یك آدم باشد. توی ایوان ولی عصر صحن جامع رضوی می بینمش...
تازه از آن بالا برگشته است، از نوك 70 و چند متری. انگار نه انگار 350 پله را پایین آمده است، نفسهایش منظم و آرام است، مثل نگاه كردنش، مثل حرف زدنش... سعی می كنم عین عباراتش را یادداشت كنم هیچ كس كار كردن آن بالا را قبول نمی كند. صدای چند رگه كارگرها از دور توی حرف زدنمان می پیچد. «اصلاً كسی شجاعت عمو اسدا... را ندارد كه تازه می فهم اسمش اسدا... است، بیشتر به همین نام می شناسندش تا نام «زرین مهر» عنوان خانوادگی اش. شخصیت جذابی دارد عمو اسداله...
برچسب:
نویسنده: mo sa
بعضی ها فقط آه می كشند. آرام و بی سروصدا. یك آه بلند و كشدار كه از توی سینه غم گرفته شان بلند می شود و كار هزار قطره اشك را می كند، كار هزار بغض شكسته. كافی است گوشت را به دیواره نازك آهشان بچسبانی، بوی گلاب توی سینه ات پر می شود و صدای شكسته دعای توسلی از دورها، دورت پیله می تند. آه بلند می شود و می پیچد و می پیچد، از لا به لای شبكه های فولاد رد می شود، از این گوشه به آن گوشه، از این گنبد به آن گنبد، از طلا به فیروزه، از فیروزه روی دامن گوهرشاد و بعد روی نقاره...

آدمهای اینجا عین خوشبختی اند، آن قدر كه آدم به آنها حسودی شان می شود؛ آدمهایی كه نه قهرمانند و نه ورزشكار،اما نماد همه چیزهایی اند كه آدم دوست دارد به دست بیاورد. این نه به عرف و اجتماع مربوط می شود و نه به شغل و تحصیل...
خاندان «شكوهی» نسل اندر نسل نقاره چی بودند.«احمد قوام شكوهی» پیرمردی است 81 ساله كه سالهاست طلوع و غروب آفتاب را از بالای نقاره تماشاگر بوده است. خودش می گوید: 60 سال و اندی است این كاره ام. 40 سال كرنا می زدم و حالا طبل سرچاشنی. این كه موقع نواختن چه حسی دارد، سؤال كلیشه ای است و انگار پیرمرد بارها پاسخش را داده است، چون خیلی زود می گوید: این لطف و مرحمت حضرت رضا(ع) را هیچ زمانی از خاطر نمی برم و همیشه شكرگزارم.
برچسب:
نویسنده: mo sa
اوایل قرن سوم هجری قمری، امام رضا(ع)بعد از شهادت در باغ سناباد نوقان طوس به خاک سپرده شد
. ورود به باغ برای افراد متفرقه ممکن نبود چون محل اقامت حاکمان و امیران ناحیه طوس بود. براساس روایات مستندی که وجود دارد، در روزهای نخست شهادت امام، فردی به نام حسین بن علی بن صاعد بربری که پدرش از نزدیکان و راویان حضرت بود، نگهداری و نگهبانی قبر مطهر را برعهده گرفت. زیارت قبر بدون کسب اجازه از حاکمان ممکن نبود. تا اینکه در اواسط قرن سوم گروهی از علویان و سادات موسوی به طوس آمدند و در نوقان اقامت کردند. آنها با توجه به موقعیت های سیاسی-تجاری ای که داشتند با حاکمان منطقه طوس ارتباط برقرار کردند و در اواخر قرن سوم در باغ سناباد به روی عموم مردم گشوده شد.
اوایل قرن چهارم باغ سناباد به مشهد الرضا(ع)و مشهد طوس معروف شد. کم کم برای رفاه و آسایش زائران در جوار بارگاه حضرت رضا (ع)مسجد، مدرسه، زائر سرا و بازار ساخته شد و علمای بسیاری برای تدریس و اقامه نماز روانه روستای سناباد شدند. در سال 366 هجری امیر سبکتکین حکومت خراسان را تسخیر کرد . گروه کرامیه به او نزدیک شدند و سبکتکین را مجبور کردند روضه مبارکه را تخریب کند. هر چند معلوم نیست دقیقاً در چه سالی روضه مطهره تخریب شده اما زمان حکومت سبکتکین، مأموران او زیارت قبر امام را ممنوع و حرم و مشهد الرضا(ع) را ویران کردند.
برچسب:
نویسنده: mo sa
یکی ازنکات مهم زندگانی امام رضا علیه آلاف التحیه والثناء مسأله ولایتعهدی آنحضرت است که شهید مطهری دراین رابطه می فرمایند:
در اخبار و روایات ما- یعنی در نقلهای تاریخی كه از طریق علمای شیعه رسیده است - نه روایاتی كه بگوییم از ائمه نقل شده است- مثل آنچه كه شیخ مفید در كتاب ارشاد نقل كرده و آنچه- از او بیشتر- شیخ صدوق در كتاب عیون اخبار الرضا نقل كرده است، مخصوصاً در عیون اخبار الرضا نكات بسیار زیادی از مسأله ولایتعهد حضرت رضا هست، و من قبل از این كه به این تاریخهای شیعی استناد كرده باشم، در درجه اول كتابی از مدارك اهل تسنن را مدرك قرار می دهم و آن، كتاب مقاتل الطالبیّین ابوالفرج اصفهانی است.

ابوالفرج اصفهانی از اكابر مورخین دوره اسلام است. او اصلًا اموی و از نسل بنی امیه است، و این از مسلّمات می باشد. در عصر آل بویه می زیسته است و چون ساكن اصفهان بوده به نام «ابوالفرج اصفهانی» معروف شده است.
این مرد، شیعه نیست كه بگوییم كتابش را روی احساسات شیعی نوشته است، مسلّم سنّی است؛ و دیگر اینكه یك آدم خیلی باتقوایی هم نبوده كه بگوییم روی جنبه های تقوایی خودش مثلًا تحت تأثیر [حقیقت ماجرا] قرار گرفته است. او صاحب كتاب الاغانی است. «اغانی» جمع «اغنیّه» است و اغنیه یعنی آوازها. تاریخچه موسیقی را در دنیای اسلام- و به تناسب تاریخچه موسیقی، تاریخچه های خیلی زیاد دیگری را- در این كتاب كه ظاهراً هجده جلد بزرگ است بیان كرده است.
می گویند صاحب بن عُبّاد- كه معاصر اوست- هرجا می خواست برود، یك یا چند بار كتاب با خودش می برد، وقتی كتاب ابوالفرج به دستش رسید گفت: «من دیگر از كتابخانه بی نیازم».
برچسب:
نویسنده: mo sa
عن الرضا علیه السلام أنه قال له رجل من أهل خراسان:
یا ابن رسول الله رأیت رسول الله صلی الله علیه و آله فی المنام کأنه یقول لی:
کیف أنتم اذا دفن فی أرضکم بعضی فاستخفظتم و دیعتی و غیب فی ثراکم نجمی؟
فقال له الرضا علیه السلام:
«أنا المدفون فی أرضکم،و أنا بضعة من نبیکم، و أنا الودیعة و النجم، ألا فمن زارنی و هو یعرف ما أوجب الله تبارک و تعالی من حقی و طاعتی، فأنا و آبائی شفعاؤه یوم القیامة، و من کنا شفعاءه یوم القیامة نجا و لو کان علیه مثل وزر الثقلین الجن و الأنس.»

مردی خراسانی به امام رضا علیه السلام عرض نمود:
ای فرزند رسول خدا، پیامبر خدا صلی الله علیه و آله را در خواب دیدم که به من فرمود:
«چگونه است حال شما آن هنگام که فردی از (خاندان) من در سرزمین شما دفن گردد و شما به حفظ این امانت من اهتمام نمایید و ستاره ی من در خاک شما پنهان گردد؟»
امام رضا علیه السلام فرمود:
«من هستم که در سرزمین شما دفن می گردم؛ من پاره ی تن پیامبر شما هستم؛ و منم آن امانت و ستاره، آگاه باشید کسی که مرا زیارت کند، در حالی که بداند که خدای تبارک و تعالی (ادای) حق و پیروی مرا واجب ساخته است، من و پدرانم روز قیامت شفیعان او خواهیم بود، و کسی که ما روز قیامت شفیع او باشیم (از آتش دوزخ) رهایی می یابد، هر چند بار گناهان جن و انس بر او باشد.»
منبع: بحارالانوار، 32 / 102
برچسب:
نویسنده: mo sa

برچسب:
نویسنده: mo sa
آروم آروم تو خیابون قدم میزنی اما عجله تو چشمات موج میزنه
انتهای خیابونو نگاه میکنی یک گنبد می بینی با دو تا گلدسته
چراغای حرم از دور به شب جلوه ای دو چندان بخشیده.
چراغای رنگارنگ در اطراف گنبد فراوونه.
دوست داری ساعتها نگاشون کنی اما با دیدن این صحنه پاهات قدرت میگیره و با همه توان به سمتش روونه میشیبا خودت فکر میکنی که هنگام وصل شدن چی بگی
چشمتو از گنبد بر نمیداری هر چه جلوتر میروی و نزدیکتر میشی اضطرابت بیشتر میشه
حالا دیگه روبه روی حرم ایستادی.
نگاه میکینی همون موقع دلت میشکنه و دوست داری آسمون چشماتو به بارون اشک مهمون کنی
قدمات ملایم شده و دیگر اون شتاب اولیه رو نداره آروم آروم پیش میری
صدای مناجات آروم به گوشت میرسه
انگار در حال قدم زدن تو عرش هستی
احساس میکنی که دنیا زیر پای توئه و داری از بالا زمینو نگاه میکنی
همه جا روشنه یک که نور ظاهریش مشهدو روشن کرده و نور واقعیش عالمو روبه روی توئه به سمتش قدم بر میداری گوشه ای میشینی و گنبد و گلدسته چراغونی شده رو نگاه میکنی
دل شکسته شکسته تر میشه
بغضت
حتما خیلی حرفها با آقایت داری
واسه اون گنبد زرین، پشت کوههای خراسون
واسه اون صحن مطهر، تو غروب کنار ایوون
واسه کفترای معصوم که تو آسمون میگردن
واسه آدمای مغموم که میان دخیل می بندن
واسه اون هوای تازه، که پر از عطر گلابه
اگه دستم به ضریحت برسه واسم یه خوابه
واسه اون ساحت پاکی که درش همیشه بازه
واسه دستای نیازی که به سوی تو درازه
چقدر آرزو دارم لب حوض وضو بگیرم
یا که از تربت پاکت، مث یاسها بو بگیرم
واسه اون اوج شکفتن، تو عالم زیارت
واسه اون لحظه ای که آدم، میرسه به بی نهایت
دل من تنگه میدونی، تو که ماه آسمونی
برچسب:
نویسنده: mo sa
حرف دل با علی ابن موسی الرضا ...
چند لحظه بیشتر تا اذان صبح باقی نیست. صحن خلوته خلوت خلوت .
یه زائر تنها نجوا می كنه ، یكی دیگه هم یه گوشه نماز می خونه ، نسیم خنك همه فضای صحن را به هم وصل می كنه .
عطر نماز با ذكر و نجوا كه با هم مخلوط می شه ، یه صدایی صدای گریه ای ، نه ، ناله ای بلند می شه. همون جا نشسته ، سرش پایینه ، خودشه .
دل ، یه دل خسته ، یه دل شكسته ، غریب و تنها شروع می كنه به حرف زدن . صدای ناله اون توی صحن خلوت می پیچه .
( آره ، می دونم كه بین همه دل ها من از همه سیاه ترم ، پوسیده ترم ، از بی آبرویی خجالت می كشم سرم را بالا بگیرم . می دونم خیلی حقیرتر از اون هستم كه باهات حرف بزنم. جسارت كردم و اومدم پیشت . می دونم خیلی بزرگی ، مهربونی ، پر از رحمتی و به حرف های من گوش می دی. همین قدر برای من كافیه . دیگه داشتم خفه می شدم ، این تنها راهی بود كه داشتم . تو من را خوب می شناسی . واسه همین مطمئنم نمی تونم بهت دروغ بگم. یادته وقتی به دنیا اومدم چقدر قرمز و قشنگ بودم .
خدا بهم گفت : دل تو مال منه ، تو پاكی ، پر از نوری ، مطهری ، مقدسی . برو و همه را به یاد من بینداز . برو و مواظب عقل ، گوش ، چشم ، زبان و دست و ... باش . برونگهبان حرم باش . وقتی رفتم صدام زد و گفت : دل ! یادت نره ، وقتی بر می گردی باید پر از عشق باشی . فقط عشق .
من شاد بودم ، قرمز بودم ، به همه می گفتم دوستتون دارم . به همه می گفتم بفرمایید بیایید تو . روزها یك به یك برای من می گذشت . اما انگار خوشی ها دوام نداشت . یك روز یك دسته مهمان اومدند . نمی دونستم كی اند و چی اند . باهاشون دوست شدم . اون ها مریض بودند . اما من مواظبشون نبودم . با دست های كثیفشون روی دیوارام یادگاری می نوشتند . هر روز كه می گذشت مهمان ها سیاه تر و كثیف تر می شدند . مهمانی ها ادامه داشت . كم كم من هم مریض شدم . دور و برم پر شد از دلهای مریض . كاشكی می دونستم این مهمان ها از كجا می یان و چرا مریض اند . اصلاً نمی دونم چرا اومدند توی حریم من . توی حریم پاك خدا .
دل های سلیم بهم گفتند پرهیز كن . گفتم اشكال نداره ، خودم خوب می شم . حالم بدتر شد . بدی ها اومدند تو و در را پشت سر خودشون بستند . همه درها را بستند . قفلشون كردند . كلید اون را پیدا نكردم . یادته گفته بودی اگه نیكوكار باشم ، اگه همه را دوست داشته باشم ، اگه به كسی اخم نكنم ، خدا من را دوست داره . اما من یادم رفت . وای به حالم كه همه دل ها را از خودم رنجوندم .. وای به حال من كه خودم را اسیر كردم . هر روز سیاه تر می شدم ، ناخوش تر می شدم ، دردم می گرفت ، اما به فكر خودم نبودم ، به فكر هیچ كس دیگر هم نبودم .
یه شب خواب خدا را دیدم ، اومده بود سراغم . بهم گفت : دل! داری چیكار می كنی ؟ تو مال منی . من دوست دارم . كجا داری می ری ؟ مگه نمی خوای یه روز برگردی ؟ یه نگاه به خودت بنداز ، تو كه اینطوری نبودی . چرا به خودت سر نمی زنی ؟
از خواب بیدار شدم . گرفته شدم . دلم برای خودم سوخت . یاد قدیم ها افتادم . گفتم بر می گردم . اما دست و پام گیر بود . زنجیرم كرده بودند . قفل ها آهنی بود و سنگین . من كلید نداشتم . یاد دسته كلید افتادم . همون دسته كلید كه خدا گفته بود هروقت قفل شدی با كلیدهای اون قفل ها را با كن . اما من گمش كرده بودم ، من دسته كلیدهام را فروخته بودم . باید یه كاری می كردم . رفتم سراغ چشم . بهش گفتم : بسه دیگه ، دیگه نمی خوام باهات باشم . خواهش می كنم هر چیزی را نبین . بهم پوزخند زد و گفت : دل بیچاره! دیگه دیره . اون ها سیاهت كردند . بهت قفل زدند . حالام كه رهات كردند . دیگه دیر شده . تو تنها موندی!
بغض كردم . رفتم پیش گوش . صدام را نمی شنید . هر چی فریاد زدم نشنید . داد زدم : گوش بسه دیگه . نمی خوام بشنوم . بهم گفت : خیلی گوش خراش شدی . حرف نزن . عصبانی شدم .
رفتم پیش زبان . كر شدم ، یه لحظه استراحت نمی كرد. گفتم : زبون می شه ساكت باشی ؟ بسه دیگه ، چقدر دروغ می گی ، غیبت نكن ، جواب خدا را چی می خوای بدی ؟ بهم گفت : تو اگه بیل زنی ، زمین خودت را شخم بزن . یه نگاه به خودت بنداز . پر از كینه ای ، پر از نفاق ، بخیلی ، حسودی و ... . گفتم : بیهوده نگو ، مؤدب باش . گفت : من را نصیحت نكن ، افسار من دیگه دست تو نیست . درمانده شدم .
رفتم پیش دست . بهش گفتم : تو با من باش ، دزدی نكن ، خیر باش ، نیكی كن ، صدقه بده. گفت : بهت نمی یاد . من كار خوب بلد نیستم . گفتم : خدا دوستت داره ، بیا و برگرد ، بدی ها را بگذار كنار . گفت : من بد نیستم . هر كاری كردم ، من نبودم . تو بودی ، تو كردی .
كسی باهام نبود . ترك خوردم . شكستم . باهاشون قهر كردم . با خودم و خدا هم .
گفتم : خدا! اگه من را دوست داشتی اینجا نمی فرستادیم . سر راهم دوستای خوب می گذاشتی . منتظرم می موندی.
صدایی گفت : من بودم ، من گفتم . تو ندیدی ، تو نشنیدی ، تو نخواستی .
توجه نكردم . رفتم توی سطل پر از روغن سیاه ، پر از كثیفی ، پر از لجن . دیگه پیشه ام شده بود مردم آزاری . صبح به صبح می رفتم قفل و زنجیر برای خودم می خریدم و شب به شب می شمردمشون .
اما من تنها نبودم . كنار من و قلب های مریض ، اون دورترها قلب های دیگه ای هم بود ، قلب های قرمز و سالم ، قلب های پاك . اون ها را كه می دیدم حسودیم می شد . می خواستم اون ها هم مریض بشند . رفتم سراغشون ، بهشون سنگ زدم ، اذیتشون كردم ... اما اون ها بهم لبخند می زدند .
چی شنیدم ؟ اون ها گفتند : من را دوست دارند . مدت ها بود این حرف ها را نشنیده بودم . عشق ...
وای ، من با خودم چیكار كرده بودم ؟ چی بودم ، چی شدم ؟
می شنیدم خدا هم بهم می گفت : دل برگرد . روح پاك من برگرد . سفید برگرد . تو خوشبویی . رنگ ایمانی . برگرد .
زنگ زده بودم . گفتم : آخه چطوری ؟ با چه رویی ؟
قلب های سلیم بهم گفتند : تو دسته كلیدت را گم كردی اما شاه كلید كه هست . شاه كلید را بگیر و قفلت را باز كن . شاه كلید را كه گرفتم ، توش عكس یه گنبد بود ، یه گنبد زرد ، یه پنجره فولاد ، یه عالمه دخیل و یه صدا ...! كه می گفت : تو یه زائری! برو .
این شد كه بارم را بستم اومدم اینجا . شاه كلید من! امام مهربون من! می دونم كه صدام را می شنوی . خیلی شرمنده ام . نمی تونم سرم را بالا بگیرم . ببین چطور تنها شدم . من موندم با این قفل های سرد و آهنی . گفته بودی به همه یه جور نگاه می كنی . گفته بودی اگه دلت شكست ، گریه ات گرفت ، مطمئن باش من باهاتم . حالا خیلی آرومم . چون می دونم دیگه تنها نیستم . تو با منی . حرفام دیگه تموم شده . فقط ته حرفم می خوام بگم : بیا ، حساب من اینه . حالا تو را به خدا ، به حق همه دل های پاك ، ضامنم بشو . قول می دم دیگه شرمندتون نكنم . قول می دم دیگه هر كسی را وارد حرم امن خدا نكنم . قفلام كه باز بشه ، سیاهی های صورتم كه بره ، پاك كه شدم ، فقط می شم خونه عشق ...
امام من! رئوف من! كلید همه قفل های بسته من! اگه قفل پاهام را باز كنی تا آخر عمر غلامتم . )
توی همین حال و هوا بود كه دل خوابش برد . توی صحن دیگه هیچ كس نبود . فقط دل بود . دل مجروح .
شاه كلید اومد . همون امام رئوف . اومد همه قفل هاشو باز كرد . دستی به سر و روش كشید . پاك و تمیزش كرد . پیش خدا براش دعا كرد . خیلی دعا كرد .
صدای اذان توی صحن پیچید : الله اكبر ، الله اكبر.
دل یهو از خواب بیدار شد . سبك شده بود . خالی شده بود . دیگه قفلی به پاش نبود . صورتش پاك و پر از نور شده بود . از شادی گریه اش گرفت . یه نگاه به گنبد طلایی انداخت .
گفت : امام رضا! امام رضا! حقا كه شاه كلیدی . شاه كلید همه قفل ها . برای همه دل ها . قول می دم از این به بعد خیلی مواظب خودم باشم . قول می دم امانت دار خوبی باشم .
صدا اومد :اشهد ان محمداَ رسول الله ... دل ساكت شد . با تمام وجودش فریاد زد : درود باد بر پیامبر و خاندان پاك و مطهر او ...........
برچسب:
نویسنده: mo sa
سلام به اون آقا،که لقبش امام رئوفه
سلام به امام هشتم که مرد و نامرد،رفیق و نارفیق دوستش دارن؛
به خاطر همینم،رضا صداش می کنند
سلام به امام رضا که حتی آهو های صحرا و بیابون هم دوسش دارن.
سلام به امام رضا(علیه السلام)
خیلی فکر کردم که این چند سوالی که می خوام ازت بپرسم با چه حرفی
شروع کنم؛به هر جای مخم که سر زدم،دیدم نوشته یارضا(ع) به همین
خاطر یه چند تا سلام به آقا دادم تا هم زبون من باز بشه همدل شما روشن؛
بذارین خودمونی بگم؛
آی رفیق.....
اگه کسی که توی مردابه و می خواد بره یه جای خوب،اول باید از اون
مرداب،از اون کثیفی ها خودشو بیرون بکشه؛ اون لجن و کثافت ها رو
ازخودش دور کنه،بدنش رو تمیز کنه و......
داداش ببین؛لپ کلام کسی می تونه دنبال حال باشه که خودش با حال باشه......
باید دلشو از گناه پاک کنه تا امام رضا بخرتش ؛ نه بخره،لااقل یه نگاه
بهش بکنه که.......
بخدا یه دنیا؛حسرت و آرزوی یه اشاره ابرو از امام رضا رو دارن.
منم اگه امروز اسمم در نیومد نگم فلانی باعثش بود،باباجون یه ذره در بسته
دل رو باز کنم،ببینم که چی ریختم توش که نمی خرش؟!!!
بگذار که بگذریم که جاده طولانی است..................
از هر چه بگذریم امام رضا با صفاتره!
(فقط یه چیز دیگه: ...دیر نشه رفیق.........)
عاشقی را عاشقیت لازم است
برچسب:
نویسنده: mo sa

اگر خادم حرم بودم...
اگر خادم حرم بودم، در هر پگاه که دیده از خواب میگشودم پیش از هر چیز، دستهای خود را بر آسمان بلند میکردم و از سویدای دل، نیازهایم را به درگاه حضرت بینیاز عرضه میداشتم. اگر خادم حرم بودم، هر بامداد با باد همراه میشدم و لبانم را با بوسهی ادب بر پرچم سبز بارگاه پر جلال امام همام حضرت علی بن موسی الرضا علیهالسلام متبرک میکردم.
اگر خادم حرم بودم، با عرض ادب و احترام به پیشگاه هشتمین امام علیهالسلام، خدای را بر این نعمت عظیم و توفیق والا، سپاس میگزاردم.
اگر خادم حرم بودم، هر خدمتی را که به هر زائر عزیزی ارائه میکردم، توفیقی از سوی حضرت سبحان میدانستم و از صمیم جان به درگاه حضرت منان، سجدهی شکر به جای میآوردم.
اگر خادم حرم بودم، خود را به خاک پای زائران حضرت دوست میکشاندم تا از هرگونه پلیدی و پستی رهایی یابم.
اگر خادم حرم بودم، خطاب به خالق هستی شعری میسرودم و در آن تقاضا میکردم که در سراسر زندگی، مرا به کسب فیض از صحن و سرای قدسی امام شهید موفق بدارد.
اگر خادم حرم بودم، برای همهی زائران آفتاب، خطابهی خرسندی میخواندم و همه جا را بوسه باران بلاغت معنا میکردم و به همهی مردم دنیا میگفتم که این جا نه تنها پناهگاه آهو، که ضمانت کردهی من و تو و اوست!
اگر خادم حرم بودم، خود را بیدرنگ به دریای الطاف قبلهی هشتم میافکندم و پاک پاک، از آن برمیآمدم.
اگر خادم حرم بودم، توفیق و فرصت خدمت را به هیچ روی، از دست وانمینهادم. اگر خادم حرم بودم، خاطرات خورشیدی خویش را با خطی خوانا مینوشتم و خطاب به همهی دل مردگان، فریاد میزدم که حیات ابدی و داروی شفابخش جسم و جان خویش را جز در این دیار آفتاب نخواهید یافت.
اگر خادم حرم بودم، خون سرخ خویش را نثار سرو سرسبزی میکردم که جز در برابر قادر متعال، سر تسلیم و جز در برابر مولایم سر تعظیم و تکریم فرود نمیآورد.
اگر خادم حرم بودم، بیهیچ دریغی؛ هر خدمتی را که از دست و دل و زبانم برمیآمد، نثار آمدگان به این مکان مقدس میکردم.
اگر خادم حرم بودم، تلاش میورزیدم که هیچ خط و خشی بر بدنهی اندیشههایم کشیده نشود و دل سپرده به ولایت و والایی و هدایتم، هرگز به راه خطا و درنگ و سستی نرود.
اگر خادم حرم بودم، دلم را به دار محبت دوست میآویختم و هرگز نگاهم را به پیشگاه کسی جز امام رئوف و غریب، نمیدوختم.
اگر خادم حرم بودم، به اعتلای دانش دینی خویشتن همت میگماشتم و از باب معرفت به منزل نور وارد میشدم.
اگر خادم حرم بودم، عشق به همهی خوبیها را چونان گردن آویزی زیبا، به گردن فرزندانم میآویختم و زیبایی زیارت یار را برای همهی مردم جهان نقاشی میکردم.
اگر خادم حرم بودم، اخبار الطاف بیکرانهی سرور و مولایم را در همه جا نشر میدادم و فریاد میزدم: آی انسان به کجا میروی؟ مهربانترین رهبر دنیا، اینجاست. زیباترین زاویهی نیایش در این سمت است و خوش رایحهترین عطر جهان، از مشهد به مشام جان میرسد.
اگر خادم حرم بودم، دست دل همگان را میگرفتم و از گذرگاه عابر با ایمان، به سوی ایستگاه مواج سخاوت و علم، کرامت و حلم، بزرگواری و بخشش هشتمین اختر آسمان دین و دانایی میبردم و به همگان نشان میدادم که ما، چه امام والا مقامی داریم.
اگر خادم حرم بودم، برای هیچ خدمتی به هیچ کس فخر نمیفروختم و منت نمیگذاشتم و با آشنا شدن هر چه بیشتر به وظایف دینی و اخلاقی خود، سعی در هر چه بهتر شدن میکردم.
اگر خادم حرم بودم، با بهرهوری از دو بال و دانش و تقوا، در فراسوی ابرها به پرواز در میآمدم و گرد همهی خوبیها و زیباییها طواف میکردم.
اگر خادم حرم بودم، با امواج صدای نقاره، همهی ایوانهای بشری را از عشق و محبت سرشار میکردم.
برچسب:
نویسنده: mo sa