با عرض سلام خدمت شما کاربران عزیز. این وبلاگ توسط من و دوستم طراحی شده است و امیدواریم استفاده لازم را از این وبلاگ ببرید . با تشکر مدیران وبلاگ .
حق گویی امام
امام رضا (ع) در پرتو موقعیتی كه داشت میتوانست مسائلی را بیپرده با مأمون در میان گذارد و اصولاً امام از روزی كه وارد ایران شد این حقگوییها را آغاز كرد. هنگامی كه مأمون خلافی مرتكب میشد امام او را از خدا میترساند و عمل خلاف او تقبیح میكرد. او نصایح خود را از مأمون دریغ نمیداشت روزی به او فرمود در مورد مسئولیتی كه در اختیارداری از خدا بترس تو امور مسلمین را تباه ساختهای كارها را به دیگران واگذار نكردهای كه خلاف فرمان خدا حكم میدهند و باید در روز رستاخیز پاسخگوی آن باشی. امام در حقگویی پروا نداشت و گاهی چندان در اعلام حق جدی و صریح به پیش میرفت كه مأمون را به وحشت اندخت و حتی مایة افزایش خشم و دشمنی او میشد.
حكم نماز
دو نفر مسافر وارد خراسان شدند و خدمت امام رضا (ع) رسیدند تا حكم نمازشان را بپرسند كه آیا نماز آنها در سفر 2ركعتی است یا 4 ركعتی؟ حضرت به یكی از آنها فرمود: نماز تو 2 ركعتی است و به دیگری فرمود نماز تو 4 ركعتی است. آن دو مسافر تعجب كردند كه چرا امام میان آنها فرق گذاشته است؟ امام فرمود: تو نمازت 2 ركعتی است چون به سفر حلال آمدهای و هدفت دیدار وزیارت من است ودر سفر حلال نماز 4 ركعتی به صورت 2 ركعتی خوانده میشود ولی دیگری هدفش دیدار طاغوت بوده و این باعث میشود كه سفرش حرام شود ودر سفر حرام نماز 4 ركعتی تغییر نمیكند.
(گوشهای از بینش و روش امام رضا (ع) بنیاد پژوهشهای آستان قدس رضوی).
خانه و زندگی او
نمیخواهیم بگوییم خانة او محقر بود. كوخ نبود و كاخ هم نبود. نسبتاٌ وسیع و مركز آمد و شدها بود. چه بسیار از جلسات درسی كه در خانة او برگزار میشد. برخی از مورخان وضع فرش خانهاش را این گونه تصور كرده اند كه او در تابستان بر روی حصیر
مینشست و در زمستان بر روی فرشهای پشمی و موئین. برخی هم نوشتهاند كه فرش زیر پایش پلاس بود كه آن هم درواقع چیزی جز آن پارچه های پشمین نبود. اگرچه شأن او و دیگر امامان والا و گران سنگی زندگیشان باید بالاتر از آن چیزی باشد كه در خانه هایشان دیده میشود ولی آنها زیور دنیا را به هیچ میانگاشتند و دل به رضوان خدا و انجام وظیفهای خوش میكردند كه خدای متعال برایشان معین كرده بود.
خبر از درون و دادن هدیه
مرحوم شیخ صدوق رضوان اللّه تعالى علیه ، به نقل از ریّان بن صَلت آورده است :
گفت : پس از آن كه مدّتى در خدمت مولایم ، حضرت علىّ بن موسى الرّضا علیهما السلام بودم ، روزى خواستم كه به قصد عراق مسافرت كنم .
به همین جهت به قصد وداع و خداحافظى راهى منزل امام علیه السلام شدم ، در بین مسیر با خود گفتم : هنگام خداحافظى ، پیراهنى از لباس هاى حضرت را تقاضا مى نمایم كه چنانچه مرگ من فرا رسید، آن پیراهن را كفن خود قرار دهم .
و نیز مقدارى درهم و دینار طلب مى كنم تا براى اعضاء خانواده خود سوغات و هدایائى تهیّه نمایم .
وقتى به محضر شریف امام رضا علیه السلام وارد شدم و مقدارى نشستم ، خواستم كه خداحافظى كنم ، گریه ام گرفت .
و از شدّت ناراحتى براى فراق و جدائى از حضرت ، همه چیز را فراموش كردم و پس از خداحافظى برخاستم كه از مجلس حضرت بیرون بروم ، هنوز چند قدم برنداشته بودم كه ناگهان حضرت مرا صدا زد و فرمود: اى ریّان ! بازگرد.
وقتى بازگشتم ، حضرت فرمود: آیا دوست دارى كه یكى از پیراهن هاى خودم را به تو هدیه كنم تا اگر وفات یافتى ، آن را كفن خود قرار دهى ؟
و آیا میل ندارى تا مقدارى دینار و درهم از من بگیرى تا براى بچّه ها و خانواده ات هدایا و سوغات تهیّه نمائى ؟
من با حالت تعجّب عرض كردم : اى سرور و مولایم ! چنین چیزى را من در ذهن خود گفته بودم و تصمیم داشتم از شما تقاضا كنم ، ولى فراموشم شد.
بعد از آن ، حضرت یكى از پیراهن هاى خود را به من هدیه كرد و سپس گوشه جانماز خود را بلند نمود و مقدارى درهم برداشت و تحویل من داد و من با حضرت خداحافظى كردم
خبر از غیب و خرید كفن
علىّ بن احمد وشّاء - كه یكى از اءهالى كوفه و از دوستان و موالیان اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السلام است - حكایت كند:
روزى به قصد خراسان عازم مسافرت شدم و چون بار سفر بستم ، دخترم حُلّه اى آورد و گفت : این پارچه را در خراسان بفروش و با پول آن انگشتر فیروزه اى برایم خریدارى نما.
پس آن حُلّه را گرفتم و در میان لباس ها و دیگر وسائل خود قرار دادم و حركت كردم ، وقتى به شهر مرو رسیدم در یكى از مسافرخانه ها اتاقى گرفتم و ساكن شدم .
هنوز خستگى راه از بدنم بیرون نرفته بود كه دو نفر نزد من آمدند و اظهار داشتند: ما از طرف حضرت علىّ بن موسى الرّضا علیهما السلام آمده ایم ، چون یكى از دوستان ما فوت كرده و از دنیا رفته است ، براى كفن او نیاز به حُلّه اى داریم كه شما همراه آورده اى ؟
و من به جهت خستگى راه آن را فراموش كرده بودم ، لذا گفتم : من چنین پارچه و حُلّه اى همراه ندارم و آن ها رفتند؛ ولى پس از لحظاتى بازگشتند و گفتند: امام و مولاى ما، حضرت رضا علیه السلام سلام رسانید و فرمود: حُلّه مورد نظر ما همراه تو است ، كه دخترت آن را به تو داده تا برایش بفروشى و انگشتر فیروزه اى تهیّه نمائى ؛ و تو آن را در فلان بسته ، كنار دیگر لباس هایت قرار داده اى .
پس آن را از میان وسائل خود خارج گردان و تحویل ما بده ؛ و این هم قیمت آن حُلّه است ، كه آورده ایم .
پس پول ها را گرفتم و آن حُلّه را بیرون آوردم و تحویل آن ها دادم ، آن گاه با خود گفتم : باید مسائل خود را از آن حضرت سؤ ال نمایم و سؤ ال هاى خود را روى كاغذى نوشتم و فرداى آن روز، جلوى درب منزل حضرت رفتم كه با جمعیّت انبوهى مواجه شدم و ممكن نبود كه بتوانم از میان آن جمعیّت وارد منزل حضرت شوم .
در نزدیكى منزل حضرت رضا علیه السلام كنارى ایستادم و با خود مى اندیشیدم كه چگونه و از چه راهى مى توانم وارد شوم و نوشته خود را تحویل دهم تا جواب آن ها را مرقوم فرماید؟
در همین فكر و اندیشه بودم ، كه ناگهان شخصى كه ظاهرا خدمت گذار امام رضا علیه السلام بود نزدیك من آمد و اظهار داشت :
اى علىّ بن احمد! این جواب مسائلى كه مى خواستى سؤ ال كنى .
وقتى نوشته را دریافت كردم ، دیدم جواب یكایك سؤ ال هایم مى باشد كه جواب آن ها را برایم ارسال نموده بود، بدون آن كه آن ها را تحویل داده باشم ، حضرت از آنها اطّلاع داشته است
خبر از فرزند و قیافه او در شكم مادر
مرحوم شیخ صدوق و دیگر بزرگان آورده اند، به نقل از شخصى به نام عبداللّه بن محمّد علوى حكایت كرد:
پس از گذشت مدّتى از شهادت حضرت علىّ بن موسى الرّضاعلیهما السلام روزى بر ماءمون وارد شدم و بعد از صحبت هائى در مسائل مختلف ، اظهار داشت :
همسرى داشتم كه چندین مرتبه ، آبستن شده بود و بچّه اش سِقط مى شد، در آخرین مرتبه كه آبستن بود، نزد حضرت رضا علیه السلام رفتم و گفتم : یاابن رسول اللّه ! همسرم چندین بار آبستن شده و سقط جنین كرده است ؛ و الا ن هم آبستن مى باشد، تقاضامندم مرا راهنمائى فرمائى تا طبق دستور شما او را معالجه و درمان كنم و بتواند سالم زایمان نماید و نیز بچّه اش سالم بماند.
چون صحبت من پایان یافت ، حضرت رضا علیه السلام سر خویش را به زیر افكند و پس از لحظه اى كوتاه سر بلند نمود و اظهار نمود: وحشتى نداشته باش ، در این مرحله بچه اش سقط نمى شود و سالم خواهد بود.
و سپس افزود: به همین زودى همسرت داراى فرزند پسرى مى شود كه بیش از هركس شبیه به مادرش خواهد بود، صورت او همانند ستاره اى درخشان ، زیبا و خوش سیما مى باشد.
ولیكن خداوند متعال دو چیز در بدن او زیادى قرار داده است .
با تعجّب پرسیدم : آن دو چیز زاید در بدن فرزندم چیست ؟!
حضرت در پاسخ فرمود: یكى آن كه در دست راستش یك انگشت اضافى مى باشد؛ و دوّم در پاى چپ او انگشت زایدى خواهد بود.
با شنیدن این غیب گوئى و پیش بینى ، بسیار در حیرت و تعجّب قرار گرفتم و منتظر بودم كه ببینم نهایت كار چه خواهد شد؟!
تا آن كه پس از مدّتى درد زایمان همسرم فرا رسید، گفتم : هرگاه مولود به دنیا آمد، به هر شكلى كه هست او را نزد من آورید.
ساعاتى بعد، زنى كه قابله بود، وارد شد و نوزاد را - كه در پارچه اى ابریشمین پیچیده بودند - نزد من آورد.
وقتى پارچه را باز كردند و من صورت و بدن نوزاد را مشاهده كردم ، تمام پیش گوئى هائى را كه حضرت رضا علیه السلام بیان نموده بود، واقعیّت داشت و هیچ خلافى در آن مشاهده نكردم
ختم قرآن یا اندیشه در آن
مرحوم شسخ صدوق ، طبرسى و دیگر بزرگان به نقل از ابراهیم بن عبّاس حكایت كنند:
در طول مدّتى كه در محضر مبارك امام علىّ بن موسى الرّضا علیه السلام بودم و در محافل و مجالس گوناگون ، همراه با آن حضرت شركت داشتم ، هرگز ندیدم سخنى و مطلبى در مسائل دین و امور مختلف از آن حضرت سؤ ال شود؛ مگر آن كه بهتر و شیواتر از همه پاسخ مى فرمود.
و در همه علوم و فنون به طور كامل آگاه و آشنا بود؛ و نیز جوابى را كه بیان مى نمود در حدّ عالى قانع كننده بود؛ و كسى را نیافتم كه از او آشناتر باشد.
همچنین ماءمون در هر فرصت مناسبى به شیوه هاى مختلفى ، سعى داشت تا آن حضرت را مورد سؤ ال و آزمایش قرار بدهد؛ ولى امام علیه السلام در هیچ موردى درمانده نگشت ؛ و بلكه در هر رابطه اى كه از آن حضرت سؤ ال مى شد، به نحو صحیح و كامل پاسخ ، بیان مى فرمود.
و معمولا مطالب و جواب سؤ ال هائى كه حضرت بیان مى فرمود، برگرفته شده از آیات شریفه قرآن بود.
آن حضرت قرآن را هر سه روز یك مرتبه ختم مى كرد؛ و مى فرمود:
اگر بخواهم ، مى توانم قرآن را كمتر از این مدّت هم ختم كنم و تلاوت نمایم .
ولیكن من به هر آیه اى از آیات شریفه قرآن كه مرور مى كنم درباره آن تاءمّل مى كنم و مى اندیشم ، كه پیرامون چه موضوعى مى باشد، در چه رابطه یا حادثه اى سخن به میان آورده است ؛ و در چه زمانى فرود آمده است .
و هرگز بدون تدبّر و تاءمّل در آیات شریفه ، از آن ها ردّ نمى شوم ، به همین جهت است كه مدّت سه روز طول مى كشد تا قرآن را تلاوت و ختم كنم .
خدمت خرس
مروج الاسلام میگوید کسی به من در مورد خواب شخص محترمی از اهل منبر مقیم مشهد رضوی گفت: وقتی شب در خواب به خدمت امام رضا (ع) مشرف شدم ، آن حضرت خرسی را گرفته بود كه آن خرس بسته اسباب سفری در دست داشت. آن حضرت خرس را به من داد و به من فرمود از آن پذیرایی كن من خیلی خوشم نیامد و به حضرت گفتم یابن رسول الله مرا به خدمت خرس وامیداری ؟آن حضرت فرمود من این همه خرسها را مهمان داری میكنم و تو از پذیرایی یكی از آنها طفره میروی؟ پس از خواب بیدار شدم صبح سیدجلیل محترمی از اهل علم به خانه من آمد با اسباب سفرش همان طور كه در خواب دیدم پس من از آن سید پذیرایی كردم هنگام رفتن وی، من خواب خود را برای او تعریف كردم آن حضرت پریشان شد و گفت این خواب نتیجة آن است كه من در محل خود برای امر معاش به خدمت درامور دولتی میپردازم پس از آن درعمل خود تجدید نظر كرد.
(كرامات رضویه ج 2 ص 201)
خرجی راه
آقای حاج میرزا طاهر حسینی كه از اهل منبر و از خدام كشیك چهارم آستان قدس است نقل كرده كه شبی از شبها كه نوبت خدمت من بود هنگام بستن درب حرم مطهر چون زائرین بیرون رفتند و حرم خلوت شد من با سایر خدام، حرم مطهر را جاروب نمودیم آن گاه متوجه شدیم كه یك نفر زائر عرب از حرم بیرون نرفته و ضریح را گرفته و با امام (ع) سخن میگوید اما چون با زبان او آشنا نبودیم نفهمیدیم كه چه میگوید ناگاه شنیدم كه صدای پولی آمد این بود كه نزدیك رفتیم و گفتیم چه خبر است. او را به كشیك خانه بردیم و فردی كه زبان عربی میدانست از او پرسید و او گفت كه من اهل بحرینم و چون پولم تمام شده بود عرض كردم ای آقا میخواهم از خدمتت مرخص شود و خرجی راه ندارم حال باید خرجی راه مرا بدهی ناگاه دیدم كه این پولها میان دستم ریخته شد.
(كرامات رضویه ج 1 ص 129).
خرما
از ابوحبیب بناجی مروی نقل است كه گفت رسول خدا (ص) را در خواب دیدم كه به بناج آمده بود ودر مسجدی كه هر سال حجاج آنجا میآیند، آمده بود . گویا من رفتم به سوی او و سلام كردم و ایستادم و دیدم پیش روی او طبقی از برگ نخیل مدینه بود و در آن خرمای صیحانی بود. مقداری برداشت و به من داد شمردم 18 خرما بود پس چنین معنی كردم كه من به عدد هر خرما یكسال بمانم و چون از خواب بیست روز گذشت در زمینی بودم كه آن را برای زراعت اصلاح میكردم كسی آمد و خبر داد که امام رضا (ع) از مدینه به آنجا می آیند. مردم به سوی او میشتافتند وقتی آمدم او را دیدم که در همان جایی که پیامبر (ص) نشسته بودند، نشسته است، و زیر او حصیری بود و پیش او طبقی از خرما بود سلام مرا جواب داد و به من گفت که نزدیک او بروم و یک مشت از آن خرما به من داد شمردم همان عدد بود كه حضرت رسول (ص) داده بود گفتم زیاد كن یا بن رسول الله فرمود اگر رسول خدا (ص) از این زیادتر می داد ما هم می دادیم.
(منتهی الامال، ج 2 ص 352).
دامنة ارشادات
ارشادات امام فقط در مورد آداب دینی نبود بلكه در همة مباحث مربوط به اقتصاد و سیاست و فرهنگ و اجتماعات بود. او در عرصة اقتصادی خطاب به یاران میفرمود: من ضامن عدم فقر كسی هستم كه خط میانه روی را رعایت كند و آن كس كه از راه حلال برای ادارة خانواده و زندگی خود تلاش كند مانند مجاهد فی سبیل الله است. او همچنین افراد رابه پدر و مادر و رعایت حرمت آنها توجه میداد و میفرمود: نیكی به پدر و مادر واجب است حتی توجه مشرك باشند.
دامنة مباحث او
دامنة مباحث امام بسیار وسیع و پردامنه بود و این نباید مایه اعجاب باشد كه بگوییم امام حتی در طب و هیأت هم سخن داشت. ما امام را اعلم افراد میشناسیم و این هبهای است كه از جانب خداوند به اولیاء و اوصیاء داده میشود. دانش مدرسهای نداشتند و همة آنچه كه بیان میشد نشأت گرفته از خداوند واو وارث علم انبیاء بود. مباحث او در عرصههای مختلف بود از آن جمله:
مباحث مربوط به اعتقادات دربارة مبدأ و معاد و حشر و نشر و برزخ.
مباحث مربوط به ولایت و امامت و زمامداری خلق پس از رسول خدا (ص).
ویژگیهای مربوط به زمامداران و رهبران برحق و روابط متقابل مردم و امام.
مباحث مربوط به فرق اسلامی و درسایة آن اثبات حقانیت تشیع و مبانی آن.
مباحث مربوط به ادیان و مذاهب و مكاتب و فلسفههای گوناگون كه عرض وجود داشتند.
مباحث مربوط به علوم از طبیعیات، پزشكی، نجوم و حتی جنبههای مربوط به گیاهشناسی و جانورشناسی و...
در برابر اعتراض ها
برخی از آنان كه خود را مدعی مقاماتی میدانستند و به خصوص كسانی كه صوفیمنش بودند در برابر این وضع و شرایط امام به او اعتراض میكردند سفویان ثوری از این گونه افراد بود. روزی در دیدار با امام، خطاب به او گفت: چه خوب بود لباس سادهتری میپوشیدی! امام فرمود دستت را به من بده. دست او را گرفت و داخل پیراهن خود كرد امام در روی لباس جامة خز برای مردم است و در زیر آن لباس پشمین. به سفیان فرمود این خز برای مردم و این پشمینه برای خدا. ایامی كه در مدینه و در شرایط عادی و متوسط زندگی میكرد خود را با وضع متعارف جامعه و حتی كمتر از آن عادت میداد و آن روز كه وارد ایران شد در كنار كاخ مأمون او را منزل دادند وضع غذای خود را برتر نساخت در غذا مراقبت داشت كه اسراف نشود و یا بیهوده چیزی به هدر نرود.
در پشت پنجرة نقره
نقره برداشتم به او دادم قبول نمیكرد، اصرار كردم و او پذیرفت بعد از آن چند مرتبه همدیگر را ملاقات كردیم و او چیزی نگفت تا یكمرتبه به من گفت ای رفیق میدانی قضیة آن روز كه به من پول دادی چه بود گفتم مگر قضیهای بود؟ گفت بلی آن روز من آن قدر دلتنگ بودم كه از پریشانی خود به خدمت امام رضا (ع) عرض كردم ای آقای من به من نظر مرحمتی فرما خودت میدانی من چندمرتبه پول در ضریحت ریختم اكنون اگر مرحمتی نمیكنی آن پولها را به من عنایت فرما وقتی شما آن وجه را به من دادی و من حساب كردم متوجه شدم كه آن وجه همان وجهی بود كه من به ضریح ریخته بودم.
(كرامات رضویه ج 1 ص 187).
درخت بادام در خانه میزبان
مرحوم شیخ صدوق رضوان اللّه علیه ، به نقل از محمّد بن احمد نیشابورى از قول جدّه اش خدیجه ، دختر حمدان حكایت كند:
در آن هنگامى كه امام رضا علیهما السلام در مسیر راه خراسان وارد شهر نیشابور گردید، به منزل ما تشریف فرما شد.
امام علیه السلام پس از آن كه اندكى استراحت نمود، در گوشه اى از حیات خانه ما یك بادام كشت نمود، كه رشد كرد و بزرگ شد و یك ساله به ثمر رسید؛ و هر سال ثمره بسیارى مى داد.
و چون مردم متوجّه شدند، كه امام رضا علیه السلام آن درخت را با دست مبارك خود كشت نموده است ، هر روز به منزل ما مى آمدند و از بادام هاى آن جهت شفا و درمان امراض خود استفاده مى كردند و هركس هر نوع مرضى كه داشت ، به عنوان تبرّك از آن بادام كه تناول مى كرد، عافیت و سلامتى خود را باز مى یافت .
و حتّى نابینایان شفا مى گرفتند و زن هاى آبستن - كه درد زایمان برایشان سخت و غیرقابل تحمّل بود - از آن بادام استفاده مى كردند و به آسانى وضع حمل مى نمودند.
و همچنین حیوانات مختلف مى آمدند و خود را به وسیله آن درخت متبرّك مى ساختند.
پس ا آن كه مدّت زمانى از این جریان گذشت ، درخت بادام خشك شد و جدّم ، حمدان چند شاخه اى از آن درخت را قطع كرد كه در نتیجه چشم هایش كور و نابینا گردید.
و فرزند او - كه عَمرو نام داشت و یكى از ثروتمندان مهمّ شهر نیشابور بود - آن درخت را از ریشه قطع و نابود كرد و او نیز به جهت این كار، تمام اموال و زندگیش متلاشى شد و بیچاره گردید، كه دیگر به هیچ عنوان توان امرار معاش نداشت .
و راوى در نهایت گوید: قبل از آن كه درخت خشك شود، كرامات بسیارى به بركت امام رضا علیه السلام از آن ظاهر مى گردید و مردم ؛ بلكه حیوانات از آن بهره مى بردند.
برچسب:
نویسنده: mo sa