خرید بک لینک

درباره سایت

رضوی

با عرض سلام خدمت شما کاربران عزیز. این وبلاگ توسط من و دوستم طراحی شده است و امیدواریم استفاده لازم را از این وبلاگ ببرید . با تشکر مدیران وبلاگ .

امکانات وب

خبرÙx86اÙx85Ùx87
Ùx86ظرسÙx86جÛx8c
Ø¢Ùx85ار
Ø¢Ùx86Ùx84اÛx8cÙx86 :
بازدÛx8cد اÙx85رÙx88ز :
بازدÛx8cد دÛx8cرÙx88ز :
بازدÛx8cد Ùx87Ùx81تÙx87 گذشتÙx87 :
بازدÛx8cد Ùx85اÙx87 گذشتÙx87 :
بازدÛx8cد ساÙx84 گذشتÙx87 :
Ú©Ùx84 بازدÛx8cد :
ساعت
-->-->-->
Ø¢Ùx87Ùx86Ú¯
-->-->-->-->-->-->Â Â Â Â Â Â Â
کد Ø¢Ùx87Ùx86Ú¯
-->-->--> ذکر اÛx8cاÙx85 Ùx87Ùx81تÙx87 -->-->-->-->-->--> -->-->--> -->-->-->

aryanpc

Ùx83د پرÙx88از پرÙx86دگاÙx86

  آوای رحمت، پس از عبور از حریر هوای سحرگاهی گوش غافل دل را مینواخت؛ و شمدی كه بین من و خدا حجابی به وجود آورده بود بر دوش بیخبریام سنگینی میكرد. به زحمت پنجره بسته دیدگانم را باز كردم و پوشش حریری آن را كنار زدم. 
پژواك آوایی محزون، تا مغز استخوانم نفوذ میكرد و قلب قرارم را به طبش غیرعادی واداشت. درون محبس سینه كبوتر به دام افتاده عشق پرپر میزد و برای رهایی از نفس تن سینه سر خم را زخمی میكرد. 
نسیمی ملایم صورت صبحگاهی را نوازش میداد، و سكوت خواب را به عطر بیداری اقاقی قرآن مینواخت. 
بارش عطوفت از اوج آبشار تلاوت به دامنه كوه هدایت نزدیكتر میشد: و من با حصار حریری پوششم مهربانتر میشدم و پلك خواب سنگینتر. 
كه ناگاه در ضمیر خفته در خواب فراموشیام آوایی دلنشین طنین انداز شد و ترنم صورت پدر بود كه در طفولیت به ما آموخت شیطان در وقت اذان صبح كه شروع دیدار با خداست از روی رشك پوستین پلاسیده پژمردگی را به روی اندام نادان و غفلت زده از خواب میگستراند تا ارتباط عاشقانه با معبود را بر هم زند. 
بر خود لرزیدم از این كه در پیله بیهوشی تنیده بودم. 
با نوشیدن جرعهای آوای مؤذن قدم به وادی هوشیاران گذاشته و برای تجدید وضو در كنار بركه شبنمهای غنوده در گلهای عبادت گل عباسی رفتم؛ 
آه، همان گلهایی كه عاشقترین هستند و عارفتترین شب زندهدار مهتاب برای ادای ركعتی عبودیت پای در ایوان قدیمی مفروش از آجرهای متمدن گذاشتم هنوز آیههای نور آینه صیع را فریاد میكردند و آدمیت را از درخشش آنها متصاعد میشد كه نالهای ضعیف كه به زحمت از حفره سینوسهای سرگردانی بیرون میآمد نگاهم را به دنبال خود كشید. در پی موج نگاه دویدم. 
وای ... وای خدای من ... ما ... ما ... مادر چقدر مهتابی شده مثل این كه دیشب تمامی ماه را نوشیده است. 
آه چرا این ساز تنفسی از حالت عادی خارج شده و چه خوش تركیب در حفرههای گونه آرمیده عجب چقدر بلند قد شده عجب است با این همه حس خدادادی چرا برای سجده بیدار نمیشود؟
به روی صورتش سایه انداختم و او را بوسیدم، چقدر خنك بود. خیلی تعجب كردم تمام شب را من در دامن آسمان خوابیده بودم و او در داخل خانه یخ كرده بود. دوباره با نوازشی عابدانه و خاضعانه در حالی كه در مقابل عظمتش زانو زده بودم بیدارش كردم و چه تلاش بیهودهای: 
با عجله پیش پدر رفم و وضعیت مادر را بریده بریده گفتم پدر با عجله سر از سجده برداشت و به اتفاق جسم نیمه جان مادر را به سمت بیمارستان پرواز دادیم. 
در مدخل در باقیافه پف كرده و مست رئیس بیمارستان مواجه شدیم. با اكراه جلو رفتم و خواستم مادر را معاینه كند. در حالی كه بوی زننده مشروبش حالم را به هم میزد با چشمان خون گرفتهاش اشاره به در سردخانه كرد. دلم میخواست آن دو كاسه خونینش را با سنگ كینه و نفرت خرد میكردم. با شتاب خودم را درون بخش رساندم پرستاری آشنا را دیدم و خواهش كردم مادر را ببیند. 
او پس از رؤیت بیمار گفت ما تلاشمان را میكنیم، بقیه با خداست و بعد از بدن مادر با اتاق مراقبت و شستشوی معده، مرا بیرون فرستادند. یك لحظه دیدم قلب هستی از كار افتاده و نبض زمین از طپش باز ایستاد. هوای مطبوع صبحگاهی، سنگین و غیرقابل تغذیه بود. 
ماه از بزم شبانه ستارگان میگریخت و ستارهها به دنبالش میدویدند، خورشید هم در قهر بود. 
ماه میرود، خورشید نمیآید، آه خدایا این چه برههای از زمان است؟ آیا پایان لحظههاست؟ چرا این سایه سیاه سكوت دست از سرم بر نمیدارد؟ دیدگانم بستر ابرهای بهاری شده بود و گونههایم میزبان باران. 
باور كنید تمام ابرهای عالم را گریستم و كویر سینه را سیراب. 
در تمام ناامیدی غرق بودم ناگهان در مغز خستهام برقی جهید و بزرگی آقا امام رضا (ع) و زیارت 10 روز پیش ایشان به سراپای وجودم روشنی بخشید. به یاد این بزرگ مرد شیعه افتادم، دستهای خمیده در خواب ثانیهها را با زحمت به سوی دروازه آسمان به سمت مكه غریبان جهان گشودم و در كمال خضوع و خشوع آقا را گریستم. 
نمیدانم چند قرن سر در گریبان حلقه در زانوی غم داشتم، كه صدای ملایمی چون ترنم جویبار ازدحام آشفتگیم را فرو نشاند. نگاه سكوتم را بر طرف صدا بردم، در میان فامیل و دوستان كه حیاط بیمارستان را احاطه كرده بودند، دكتر جوانی را دیدم. پیش آمد و بعد از سلام گفت شما خدا را دیدهاید؟ گفتم همیشه، گفت آقا را چه طور؟ گفتم تازه از ملاقات بر میگردم. گفت به امید خدا و كرامت آقا، تا مادر را همراه شما نكنم، از بیمارستان خارج نمیشوم. 
كبوتر منقلب سینه به یاد آقا آرام گرفت. به اتفاق دكتر برای دیدن مادر رفتم. از دستی خون میگرفتند و به دست دیگر میدادند. صورت مهتابی مادر ارغوانی شده بود. كنار تختش زانو زدم و آقا را به بالین او طلبیدم. 
عقربههای عقوبت، بر مدار زمان، لحظه چهارم را نواخت و چكاوك خواب آلوده، پنجره نردهای قفس را شكست. 
آقا جان چه بگویم از زبان قاصر و كهولت كلام، كه هر بار روح پریشان و عریانم را به سرای عرشیات آوردم. لباس كرامت بر آن پوشاندی و سبد نیازمم را لبریز از استجابت كردی و جز شرمندگی برای این بنده گناهكار چیزی باقی نماند. ای امید ناامیدان.

برچسب: نویسنده: mo sa تاريخ: چهارشنبه 14 تير 1391 ساعت: 18:41

صفحه بندی